یک بار دیگر در سرآغازی از پایان یک وبلاگی دیگر

و آنگاه که مردونیوس از بنده ی حقیر بخواست که وبلاگی به اشتراک بسازیم و وبلاگی به بلاگهای بلاگفا!!! بیافزائیم هیچ گاه در افکارم نمیگنجید که شما الطافتان را به سوی ما نثار و شلیک کنید و مارا به حال بیاورید و تنهایمان نگذارید

کاش مردونیوس هم کمی از شما پند میگرفت؟!؟!؟!؟!؟!

و اینک خدافظظظظظظظ

گر توانستم می آیم البته از سویی دیگر، بلی!نجف آباد-اصفهان!!

بسیار و بسیار و خیــــلی دوستتان دارم و اندرون قلبم عشقتان شعله ایست تا کرانه های دور

شماها: بسه دیگه مهدیس پاشو برو!!! اَه

من: هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر دوسم داشته باشید..

همیشه تو یادم میمونید

خدافظظظظظظظظظظ

شماها: هوووووووورررررررااااااااا

ومن همچنان گریان

^^^^^^^^

ولی خوشحال نباشید چون برمیگردم! فقط تا نیمه های اسفند اونجام!چیکار کنیم دیگه عشق به علم و دانش و سرزمین عزیزمون باعث شده که از بسیاری خوشی های خودم بزنم و برم به دیار غربت!؟!؟خلاصه ش اینکه تا الانش هم که بودیم خوش بودیم سوار لاک پشت بودیم!

فعلاً؟!؟

 


 

نوشته شده توسط مهدیس در 86/11/21 ساعت 2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت